تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها


نگو بارون مال ما نیست

خيلي وقت بود كه دلم بهونه ي تورو نداشت

ديگه چشمام واسه ي رفتن تو اشكي نذاشت

خيلي وقت بود كه هوات ابراي باروني نداشت

ديگه حتي كوچه ها ياد قدم هاتو نخواست

يه روزايي پيش خودم حس مي كنم تموم شده

بهار عشقت تو دلم هميشه ديگه يه خزون شده

ولي انگار نميشه فكر تو از سرم بره

نميشه از يادم بره...

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388

 

چارلز دیکنز(انگلستان)

همیشه سعی می کنم زندگی و افکار دیگران را شیرین و شیرین تر کنم  حتی اگر خودم در اوج ناامیدی

 باشم

 

جمعه پنجم بهمن 1386

 

خاطره

به باغ که در آمدیم

پاییز در رسیده بود

                          و درختان

از رویای چهارفصل

بی خاطره بودند.

بی آنکه بدانیم درخت پیر

سرخ ترین سیب اش را

در لابه لای  برگ

پنهان کرده است

           به ترک باغ گفتیم
              
                                                                                                شهرام اناری

سه شنبه سیزدهم آذر 1386

 

 

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشكل بي ستاره ها يه  كم ستاره چيدنه

 

اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه

 

اين روزا سهم عاشقا حسرت و بي وفاييه جرم تمومه عاشقا لذت آشناييه

 

اين روزا عادت گلا برگو بهونه كردنه كار چشاي آدما دلو ديوونه كردنه

 

اين روزا ديگه آدما تو قلب هم جا ندارن مردم ديگه تو دلاشون يه قطره دريا ندارن

 

اين روزا همه قصه ها قصه ي دل سوزوندنه  خلاصه ي حرف همه پر زدن و نموندنه

 

اين روزا ديگه آدما تو قلب هم جا ندارن مردم ديگه تو دلاشون يه قطره دريا ندارن

 

اين روزا همه قصه ها قصه ي دل سوزوندنه  خلاصه ي حرف همه پر زدن و نموندنه

 

چرا هر كسي  مي ياد آخر مي شه يه رفتني  چرا تمومه چشماي بي قرار دارن مي بارن

 

چرا بايد دست من از دستاش جدا بشه چرا جدايي بايد آخر قصه ها بشه

 

چقد سردي و غوغاست بين همه ي آدما چقد قحطي و روياست بين همه ي آدما  بين همه ي آدما

 

تو ي دنيايي كه قلبا هركدوم يه جايي اسيره كاش به فكر اونا باشيم كه از اين زمونه سيرن

 

اونا كه تو قصر آهن تشنه ي يه جرعه يادن كاش كه دست كم نگيريم اين جور آدما زيادن

 

جنس دلا ي آدما اين روزا سختو سنگيه  فقط توي نقاشيا دنيا قشنگو رنگيه

 

اين روزا اشكاي ما چاره ي بي قراريه تنها پناه آدما عكساي يادگاريه

 

 

                                                                                     خواننده:رهام بخشیان

سه شنبه ششم شهریور 1386

sms

                                         

                                           پيامك

 

۱_از صبح تا حالا چند بار نفس كشيدي  10 تا ؟100تا؟1000000تا؟به اندازه ي 

 

 هر نفسي كه كشيدي برام عزيزي...

 

۲_مي دوني فرق تو با يانگوم چيه ؟يانگوم جواهري در قصره ولي تو قصري از

 

جواهري...فرشته ها وجود دارن واما بعضي وقتها چون بال ندارن ما بهشون ميگيم

 

 دوست.خوبي دوست من؟

 

 ۳_تمام گلهاي خوشبوي دنيا رو هم به پات بريزم  كمه چون پاهات خيلي بو ميده...

 

۴_اگه دييدي كسي بهت لگد زد ناراحت نشو چون خيلي توپي...

 

۵_مي خوام روي تمام سنگها ي دنيا بنويسم دلم برات تنگ شده  وآرزو مي كنم يكي

 

 از اون سنگها به سرت بخوره تا بفهمي دلتنگي چه دردي داره.!!قديم نديما مي گفتن

 

واسه كسي بميركه برات تب كنه...!لطفا يكي براي من بميره  آخه چند روزيه بدجوري

 

 تب كردم...

 

۶_آن زمان كه بايددوست بداريم كوتاهي مي كنيم ،آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي

 

 مي كنيم...و بعدبراي آنچه  از دست رفته آه مي كشيم...

 

 

۷_به باغبان گفتم :در باز كن من مرد گلچين نيستم ،من خود گلي دارم و محتاج به

 

هيچ گلي نيستم...

 

۸_راز رسيدن فقط همين است كافيست انار دلت ترك بردارد...(خداييش خيلي قشنگه)

 

۹_زندگي داستان مرد يخ فروشيست كه از او مي پرسندفروختي؟ميگويد تمام شد...

 

۱۰_چقدر سخته گل آرزوهاتو  تو باغ يكي ديگه ببيني و هزار بار تو خودت بشكني

 

 وآروم زير لب بگي : گل من باغچه ي نو مبارك...

 

شنبه بیست و هفتم مرداد 1386

 

هميشه بدترين خاطره را از كسي داريم كه اون يه روز بهترين خاطره ي زندگيمون

 

بوده...

 

شكسپير ميگه :هرگز دنبال كسي نباش كه بتوني با او زندگي كني  به دنبال كسي باش

 

كه بتوني بدون او زندگي كني ...

 

مي گيم بارونو دوست داريم  ولي با چتر مي ريم زير بارون

 

مي گيم :گل رو دوست داريم  ولي از شاخه مي شكنيمش .

 

مي گيم:پرنده ها رو دوست داريم ولي مي زاريمش تو قفس

 

پس چطوري  مي خواهيم  آدما نترسن  وقتي  بهشون مي گيم :دوسشون داريم...

 

پاييز بهاريست  كه عاشق شده است...

 

يكرنگ تر از تخم مرغ  نديده بودم كه آن هم شكست  و دورنگي اش  پيدا شد...

 

من يه ليوان چاي داغ رو به تو ترجيح مي دم چون چاي فقط زبونم رو مي سوزونه

 

ولي تو دلمو...

شنبه بیستم مرداد 1386

 

 اي كاش سرنوشت ما را با مداد مي نوشتند...

جمعه پنجم مرداد 1386

...

 

اگه دلت گرفت و خواستي گريه كني

 

 

اگه دنبال جايي مي گشتي كه فرياد بزني  اما جايي پيدا نكردي

 

 

بدون كه دل خدا برات تنگ شده و مي خواد كه تو صداش بكني .پس بگو يا علي وصداش كن

جمعه پنجم مرداد 1386

جمعه پنجم مرداد 1386

 

خداوندا

 

وقتي تو مي روي

 

شب مي شود

 

و قلب من پرپر مي شود

 

و نا اميد مي شوم و حقير مي شوم

 

چو خاكي مي شوم

 

كه بر آن نسيمي نمي وزد

 

و باراني نمي بارد

 

و در آن گلي نمي رويد

 

وبر سرش ستاره اي نمي درخشد

 

تو مي روي

 

من در غم خود خاك مي شوم

 

 

 

 

 

سه شنبه دوم مرداد 1386

 

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام

خداحافظ کمی غمگین

به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که من رو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادس

نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به  رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ

              خداحافظ

                             خدا حافظ  همین حالا 

                                                                خداحافظ

جمعه بیست و دوم دی 1385


غروب پر ازخاطره هاست

 

 اماتوجايی نداري      

                                                                                                                                        تموم شده گذشته ها

 

به من نگاهي نداري

 

غروب پر ازخاطره هاست 

          

اما تو دوستش نداري    

               

 دوست داري ابري بشي و  پا روي قلبمش بذاري

 

غروب پر از خاطره بود   هر روز كنار پنجره

 

رفتي و من تنها شدم اسم تو يادم  مياره

 


من عاشقت بودم ولي     هرگزتو يادت نمياد

 

 

گر چه هنوز دوست دارم    اما غرورت نميخواد

 

 

 
من عاشقت بودم ولي      هرگزتو يادت نمياد

 

 


گر چه هنوز دوست دارم    اما غرورت نميخواد

 

 

سه شنبه هفتم آذر 1385


توی رگبار سیاهی حسم انگار تازه مونده

 

اون نگاه سردت اما قلب گرمو سوزونده

 

من نگام ساده بود اما قلبتو ساده ندیدم

 

جز فریبو حس غربت من از عشقمون نچیدم

 

تو نخواستی تا همیشه قدر بودنو بدونی

 

سرنوشت ما همین بود من و تو تنها بمونیم

 

حالا جز چیک چیک بارون کسی اینجا آشنا نیست

 

وقت تلخ  رفتنه باز، دیگه اینجا جای ما نیست

 

من وبارون ،تو خیابون ،داریم از فردا می خونیم

 

که دوباره نکنه ما تنها بمونیم

 

 من وبارون تو خیابون داریم از فردا می خونیم

 


که دوباره نکنه ما تنها بمونیم

 

اشک چشمامو میریزم پشت پای تو عزیزم

 


تا شاید یه روز دوباره عشقو تو نگات بریزم

 

 
 وقتی که تو پیچ جاده آخرین نگاتو کردی دل من

 

یه لحظه لرزید فکر می کردم بر می گردی

 

فکر می کردم جای عشقت کینه تو صدام بمونه


 
از تو نگاه آخر از منوموندن بخونه

 

بعد از اون خدانگهدارزندگیم تیره و تاره

 

ولی عشقت توی سینم تا همیشه موندگاره

 

من وبارون تو خیابون داریم از فردا می خونیم

 

که دوباره نکنه ما تنها بمونیم


 
من وبارون تو خیابون داریم از فردا می خونیم

 

که دوباره نکنه ما تنها بمونیم

 


من وبارون تو خیابون داریم از فردا می خونیم

 


که دوباره نکنه ما تنها بمونیم

 

من وبارون تو خیابون داریم از فردا می خونیم

 


که دوباره نکنه ما تنها بمونیم


من وبارون تو خیابون داریم از فردا می خونیم

 

یکشنبه شانزدهم مهر 1385

 

موقعی که به دنیا آمدم،گریستم و

 

هروز نشان می دهد که چرا گریستم

پنجشنبه سی ام شهریور 1385

 

این بار نمی ذارم هیچ کس بین ما فاصله بندازه هر چی دیوار بسازن منم به همون اندازه پنجره

می سازم بعد با سنگ عشق همه ی شیشه های فاصله رو می شکونم...

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385

شکسپیر میگه:عشق مثل آبه می تونی تو دستات قایمش کنی

 ولی یه روز دستات باز می کنی می بینی همش چکیده

بی اینکه بفهمی دستت پر ازخاطرست

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385

       

     زندگي را دوست دارم

 

                     نه در قفس، 

 

                عشق را دوست دارم،

 

                    نه در هوس،

 

                 تو را دوست دارم،

 

                   تا آخرين نفس...

 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385

 

 

 

آخراي فصل پاييز يه درخت پير و تنها

 

 

تنها برگي روي شاخش، مونده بود ميون برگا

 

 

يه شبي درخت به برگ گفت:كاش بموني در كنارم

 

 

آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم

 

 

وقتي برگ درختو مي ديد، داره از غصه ميميره

 

 

باخدا راز و نياز كرد اونو از درخت نگيره،

 

 

با دلي خوردوشكسته گفت نذار از اون جدا شم،

 

 

اي خدا كاري بكن كه تا بهار همين جا باشم،

 

 

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت

 

 

غافل از اينكه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت

 

 

باد   اومد باخنده اي گفت : آخه اين حرفا كدومه

 

 

با هجوم من رو شاخه عمر هردوتون تمومه

 

 

يه دفه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون

 

 

سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون

 

 

 ولي برگ مثل يه كوهي به درخت چسبيدو چسبيد

 

تا كه باد رفت پيش بارون

 

 

بارونم قصّه رو فهميد بارون گفت با رعد وبرقم

 

 

مي سوزونمش تا ريشه

 

 

 تا كه آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه

 

 

ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شكست خورد

 

 

به جايي رسيد كه بارون آرزو مي كرد كه مي مرد

 

 

برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود

 

 

 

     هر كي زندگيشو باخته،دلش از خدا جدا بود

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385

 

 

 

 

 

دلواپس و بي تابم

 

 

باز امشبم بي خوابم

 

 

ازت خبر ندارم

 

 

تا خود صبح بيدارم

 

 

 حس خوبي ندارم

 

 

 

 چشام همش به ساعته

 

 

 

 مي پرسم  اين چه حسيه يكي ميگه

 

 

 

 

 

 

 خيانته...

 

 

 

گوشيو بردار تا صدات يه ذره آرومم كنه   

     

 

اين نفساي آخره دلم داره جون مي كنه

 

 

همش دارم فكر ميكنم دست يكي تو دستت

 

 

دارم مي ميرم اي خدا فكر مي كنم حقيقته

 

 

 

 

 

دوشنبه سیزدهم شهریور 1385

 

هی ماهیِ بی‌جفتِ بازيگوش


تو در حوضکِ اين حياطِ بی‌سيب و سايه چه می‌کنی؟


اينجا که نه زادرودِ من است وُ


نه رود و رويای تو ...؟


حالا من از حديثِ آن همه ناروا


روايت‌نويسِ اندوهِ آدمی شدم،


پس تو چرا


قناعت به گفت‌وگوی اين گريه کرده‌ای؟

 


"دست به دلم نگذار


حوصله‌ی دوباره ديدنِ دريا در من نيست."

 


عجيب است، بعد از اين همه سال


همين که باز اسمِ دريا می‌آيد


يک طوری بفهمی نفهمی ... گريه‌ام می‌گيرد.


ببينم، تو دلتنگ دريا نمی‌شوی؟!

 


"اين شما بوديد که هی از هوای رود وُ


چه می‌دانم ... چراغِ آسمان می‌گفتيد،


ما هم باور آورديم


که تمامِ رودهای جهان، رو به جانبِ دريا دارند.


چه می‌دانستيم راهِ دريا دور وُ


ستاره خاموش وُ


خوابِ حادثه بسيار است!


حالا برو


می‌خواهم کمی با ماهِ بی‌قرارِ امشب


از شکايتِ سيب و سکوتِ سايه گفت‌وگو کنم."

 


نه ماهیِ‌ کوچکِ بی‌چراغ!


تو اشتباه می‌کنی،


همه‌ی ما جوری ساده


در شمارشِ رودهای به دريا رسيده ... اشتباه کرده‌ايم.


گاه در حوضکِ خاموش هر شبی حتی


می‌توان از تمرينِ رود و چراغ و ترانه، به دريا رسيد.

                                                                      سید علی صالحی

جمعه دهم شهریور 1385

آخه دل من

 

توی آیینه خودتو ببین چه زود زود

 

 

توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه

 

 

نذار که تو اوج جوانی غبار غم

 

 

بشینه رو دلت یهو پیرو زمین گیرت کنه

 

 

منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست

 

 

تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمی یاد

 

 

خودش می گفت یه روزی میزاره میره

 

 

خودش می گفت یه روز خاطره هاتو میبره از یاد

 

 

 

آخه دل من ؛ دل ساده من

 

 

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

 

 

آخه دل من ؛ دل دیوونه ي من

 

دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار

 

آخه دل من ؛ دل دیوونه ي من

 

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

 

 

 

دیدی اونم رفت ، اونم تنهات گذاشت رفت

 

 

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش روت

 

 

دیگه نمی یاد ، دیگه پیشت نمی یاد

 

 

از اون چی موند برات بجز یه قاب عکس رو به روت

 

 

آخه دل من ، دل دیوونه من

 

 

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

 

 

تا كي مي خواي بشيني  به پاش بسوزي،تا كي ميخواي چشم به در بدوزي،

 

 

در پي پيدا كردن كسي برو كه فقط واسه ي خودت بخواد تو رو

جمعه بیست و هفتم مرداد 1385

 

 

 

 

اگر ماه بودم به هر جا كه بودم ،سراغ تو را از خدا مي گرفتم و گر سنگ بودم به هر جا كه بودم سر

 

 راهگذار تو جاي مي گرفتم.اگر ماه بودي شبي شايد به صد ناز لب بام من مي نشستي وگر سنگ

 

بودي مرا مي شكستي،مي شكستي

جمعه بیست و هفتم مرداد 1385

چهارشنبه یازدهم مرداد 1385

 

 

بر تخته ي سياه زندگي ،

 

 احتمالات و فرضيات را چه خوب به من آموختي.

 

گفتي "احتمال اينكه عاشقت بمانم كم است ،

 

 پس فرض كن كه...

 

 

 

 رابطه اي در كار نبوده است!!!

شنبه سی و یکم تیر 1385

 

براي زندگي كردن...

 

بسيار كم فرصت داريم

 

اما براي روزي كه خواهيم رفت

 

از اين جا تا ابديت

 

قدر ثانيه هاي اندك زندگي ات را بدان

 

شايد آن دنيا؛آن گونه كه فكر مي كني نباشد!!!

شنبه سی و یکم تیر 1385

اي كاش همان لحظه كه تقديم تو شد هستي

 

من مي سپردم كه مواظب باشي جنس اين جام

 

 بلور است پر از عشق و غرور مبادا بازيچه شود

 

 مي شكند...

شنبه سی و یکم تیر 1385

ساعت 3شب بود،كه صداي زنگ تلفن پسري را از خواب بيدار

 

 كرد.پشت خط مادرش بود.پسر با عصبانيّت گفت؛

 

چرا بااين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

 

مادر گفت؛25 سال قلب در همين موقع شب شب تو مرا از

 

خواب بيدار كردي،فقط مي خواستم بگويم تولدت مبارك.

 

 

پسر از اين كه دل مادرش را شكسته بود،تا صبح خوابش نبرد،

 

صبح سراغ مادرش رفت.

 

 

وقتي داخل خانه شد،مادرش را پشت ميز تلفن ديد با شمع نيمه

 

سوخته...

 

ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385

 

 

۱ـ اگر فكر مي كنيد، كه دنيا هيچ معني ومفهوم ندارد،بار

 

 ديگر تامل كنيد.شايد خود،دنياي كس ديگري باشيد.

 

۲ـ در آن هنگام كه نگاه كردن به عقب حاصلي جز شكست

 

به دنبال ندارد ودر آن هنگام از نگاه كردن به جلو واهمه

 

 داري،مي تواني به يكي از دو طرفت نگاه كني تا ببيني

 

 بهترين دوستت آنجا در كنار تو ايستاده است.

 

۳ـ دوستاي خوب مثل ستاره هستند...بيشتر اوقات ناتوان از

 

 ديدنشان بوده اما از حضور پايدارشان آگاه هستيد.

 

۴ـ همه چيز در پايان،خوب است.اگر خوب نباشد،بدانيدهنوز

 

 به نقطه ي پايان نرسيده ايد.   

 

۵ـ خيلي ها وارد زندگي تان شده و از آن خارج مي شوند،اما

 

 تنها دوستانتان هستند كه ردپايي از خودشان روي قلب

          

 شما بر جاي مي گذارند.

یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385

هوش اجتماعي

 

از هر زباني كه استفاده كنيد،هرگز نمي توانيد

 

 بيشتر از چيزي كه هستيد بگوييد...

پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد!

 

 نمي خواهم بدانم كوزه گر

 

 ازخاك اندامم چه خواهد ساخت.

 

 ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم،

 

                                             سوتكي سازد.

 

 

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي

 

                                         گستاخ و

 

                                                   بازيگوش.

 

و او هر روز پي در پي

  

 

دم گرم خودش را در

 

                         گلويم سخت بفشارد.

 

 

و خواب

 

           خفتگان

 

                      خفته را

 

                                 بيدار سازد.

 

بدين سان بشكند دا‌‌يم

 

                          سكوت

 

 

                                   مرگبارم را...

پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385