تبليغاتX
دل نوشته ها
نگو بارون مال ما نیست


دل نوشته ها









 

موقعی که به دنیا آمدم،گریستم و

 

هروز نشان می دهد که چرا گریستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 13:5  توسط شب پرتقالی  | 


 

این بار نمی ذارم هیچ کس بین ما فاصله بندازه هر چی دیوار بسازن منم به همون اندازه پنجره

می سازم بعد با سنگ عشق همه ی شیشه های فاصله رو می شکونم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 19:58  توسط شب پرتقالی  | 


شکسپیر میگه:عشق مثل آبه می تونی تو دستات قایمش کنی

 ولی یه روز دستات باز می کنی می بینی همش چکیده

بی اینکه بفهمی دستت پر ازخاطرست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 ساعت 18:6  توسط شب پرتقالی  | 


       

     زندگي را دوست دارم

 

                     نه در قفس، 

 

                عشق را دوست دارم،

 

                    نه در هوس،

 

                 تو را دوست دارم،

 

                   تا آخرين نفس...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 15:39  توسط شب پرتقالی  | 


 

 

 

آخراي فصل پاييز يه درخت پير و تنها

 

 

تنها برگي روي شاخش، مونده بود ميون برگا

 

 

يه شبي درخت به برگ گفت:كاش بموني در كنارم

 

 

آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم

 

 

وقتي برگ درختو مي ديد، داره از غصه ميميره

 

 

باخدا راز و نياز كرد اونو از درخت نگيره،

 

 

با دلي خوردوشكسته گفت نذار از اون جدا شم،

 

 

اي خدا كاري بكن كه تا بهار همين جا باشم،

 

 

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت

 

 

غافل از اينكه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت

 

 

باد   اومد باخنده اي گفت : آخه اين حرفا كدومه

 

 

با هجوم من رو شاخه عمر هردوتون تمومه

 

 

يه دفه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون

 

 

سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون

 

 

 ولي برگ مثل يه كوهي به درخت چسبيدو چسبيد

 

تا كه باد رفت پيش بارون

 

 

بارونم قصّه رو فهميد بارون گفت با رعد وبرقم

 

 

مي سوزونمش تا ريشه

 

 

 تا كه آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه

 

 

ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شكست خورد

 

 

به جايي رسيد كه بارون آرزو مي كرد كه مي مرد

 

 

برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود

 

 

 

     هر كي زندگيشو باخته،دلش از خدا جدا بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 11:29  توسط شب پرتقالی  | 


 

 

 

 

 

دلواپس و بي تابم

 

 

باز امشبم بي خوابم

 

 

ازت خبر ندارم

 

 

تا خود صبح بيدارم

 

 

 حس خوبي ندارم

 

 

 

 چشام همش به ساعته

 

 

 

 مي پرسم  اين چه حسيه يكي ميگه

 

 

 

 

 

 

 خيانته...

 

 

 

گوشيو بردار تا صدات يه ذره آرومم كنه   

     

 

اين نفساي آخره دلم داره جون مي كنه

 

 

همش دارم فكر ميكنم دست يكي تو دستت

 

 

دارم مي ميرم اي خدا فكر مي كنم حقيقته

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 16:5  توسط شب پرتقالی  | 


 

هی ماهیِ بی‌جفتِ بازيگوش


تو در حوضکِ اين حياطِ بی‌سيب و سايه چه می‌کنی؟


اينجا که نه زادرودِ من است وُ


نه رود و رويای تو ...؟


حالا من از حديثِ آن همه ناروا


روايت‌نويسِ اندوهِ آدمی شدم،


پس تو چرا


قناعت به گفت‌وگوی اين گريه کرده‌ای؟

 


"دست به دلم نگذار


حوصله‌ی دوباره ديدنِ دريا در من نيست."

 


عجيب است، بعد از اين همه سال


همين که باز اسمِ دريا می‌آيد


يک طوری بفهمی نفهمی ... گريه‌ام می‌گيرد.


ببينم، تو دلتنگ دريا نمی‌شوی؟!

 


"اين شما بوديد که هی از هوای رود وُ


چه می‌دانم ... چراغِ آسمان می‌گفتيد،


ما هم باور آورديم


که تمامِ رودهای جهان، رو به جانبِ دريا دارند.


چه می‌دانستيم راهِ دريا دور وُ


ستاره خاموش وُ


خوابِ حادثه بسيار است!


حالا برو


می‌خواهم کمی با ماهِ بی‌قرارِ امشب


از شکايتِ سيب و سکوتِ سايه گفت‌وگو کنم."

 


نه ماهیِ‌ کوچکِ بی‌چراغ!


تو اشتباه می‌کنی،


همه‌ی ما جوری ساده


در شمارشِ رودهای به دريا رسيده ... اشتباه کرده‌ايم.


گاه در حوضکِ خاموش هر شبی حتی


می‌توان از تمرينِ رود و چراغ و ترانه، به دريا رسيد.

                                                                      سید علی صالحی

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 13:40  توسط شب پرتقالی  |