
دلواپس و بي تابم
باز امشبم بي خوابم
ازت خبر ندارم
تا خود صبح بيدارم
حس خوبي ندارم
چشام همش به ساعته
مي پرسم اين چه حسيه يكي ميگه
خيانته...
گوشيو بردار تا صدات يه ذره آرومم كنه
اين نفساي آخره دلم داره جون مي كنه
همش دارم فكر ميكنم دست يكي تو دستت
دارم مي ميرم اي خدا فكر مي كنم حقيقته
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 16:5 توسط شب پرتقالی
|